پنجشنبه 1390/01/18

سال نو مبارک

به لطف او روزی دیگر شد وفرصتی جدید برای نو شدن پیدا شدن و رهایی و آزادی از اسارت نفس؛و این بدست نخواهد آمد مگر با خودشناسی و استفاده از فرمولی که توسط پیشگامان با درد و رنج و تجربه شخصی بدست آمد و راهی مطمئن که ما را به سر منزل مقصود خواهد رساند

نوشته شده توسط گمنام در 8:27 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1393/07/26

لیست نواقص و کمبودها

غرور  تواضع و فروتنی
 بی مسئولیتی و بی ارادگی  مسئولیت پذیری
 افکار و رفتار افراطی  تعادل
 دید منفی داشتن  دید مثبت داشتن
 خود محوری  خدا محوری
 عجله  حوصله
 مشکلات عاطفی و احساسی  پذیرش و ایمان
 افسردگی در مشکلات  رویارویی با آنها
 اسارت   آزتدی
 خشم  خونسردی و صبر
 در مواقع عصبانیت  سکوت و تصمیم نگرفتن
 ترس  شهامت
 نفرت  عشق
 ترس از تصمیم گیری  قدرت انتخاب
 ترس از گذشته و آینده  زندگی فقط برای امروز
  نفی و نهی به خود یا خود آزاری  احترام به خود
عقاید  حقایق
 نپذیرفتن نتایج اشتباهات خود  بدست آوردن تجربه ای آموزنده
 نیازهای عاطفی  نز دیکی به خداوند
 وابستگی های مادی و عاطفی  عشق به خداوند
 در حال افسردگی و نگرانی  رفتن به جلسات و کار کردن با دیگران
 کاری را سریع انجام دادن و از سر خود باز کردن  آن را به آرامی انجام دادن
 افکار وسوسه و لغزش  از اشتبا هات دیگران پند گرفتن
 جنگ و تضاد  آرامش
 وابستگی های کودکانه  مسئولیت های بالعین
 بی قراری  آرامی
 فهمیده شدن  فهمیدن
 از یاد نبردن دوران اعتیاد  تلاش برای یافتن سلامت عقل
 مشکلات را بزرگ جلوه دادن  اقدام کردن در برابر آنها
 در هنگام بروز بحران و اتفاقات ناگوار  خواندن دعای آرامش برای رویا رویی باآنها
 وابستگی به مواد  وابستگی به خداوند
 افکار منفی و فکر را کنترل کردن  تسلیم شدن به خداوند و اعتماد به او
 نومیدی و ناتوانی  ایمان به خداوند
 زندگی به روش قدیم معتاد گونه  زندگی به روش اصول انجمن و پاکی و بهبودی
 زندگی به روش جهان بینی قدیم  کار کردن صمیمانه با دیگران جهت رفع نواقص شخصیتی
 تنها بودن  با اجتماع و دوستان بودن
 ترس از تنهایی  تکیه بر نیروی دوستی و یگانگی حاکم بر گروه
 هنگامی که وسوسه مواد بر من غلبه می کند   کمک گرفتن از دوستان بهبودی و تماس با آنها
 فرار از خود  آرامش و صلح را در برنامه تجربه کردن
 انزوا گرایی و گریز از جامعه  به کمک خداوند عشق  و دوستی را در وجود خود شنا سایی کردن
 از عشق به دوستان برای سلطه طلبی استفاده کردن  از عشق "راهی برای گسترش و تکامل روابط انسانی استفاده کردن
 دوستان مان را به خاطر مسائل شخصی دوست داشتن  بدون خود خواهی دیگران را به خاطر هر آنچه که هستند دوست داشتن
 احساس گناه کردن   تشخیص علت گناه و تصحیح آن
 خود نمایی و  ارائه تصویر غیر واقعی از خود   اعتراف به گناه خود از راه تواضع
 خود آزاری   آرام آرام به سمت تعالی پیش رفتن
 احساس متفاوت بودن با دیگران  پذیرفتن خود به همین صورت
 خود ستایی  خویشتن پذیری
 نفرت  عشق
 رنجش  بخشش
 غرور بیش از حد  اعتماد به نفس
 سوء  ظن و بی اعتمادی  اعتماد
 حسادت و عبطه  شکر گزاری به خاطر داشته ها
 حق کشی  انصاف
 تنبلی  فعالیت
 کار امروز را به فردا افکندن  رسیدگی به امور در اولین فرصت
 بد قولی  سر وقت بودن
 ظاهر سازی  رک گویی
 منفی گرایی  مثبت گرایی
 انتقاد  توجه به نکات مثبت و تشویق آن
 طمع  سخاوت
 کایید طلبی  پذیرش خود
 تجمل گرایی  بی تکلیفی
 ترس  ایمان
 تنهایی و جدایی  با خدایی ودر حلقه دوستان بودن
 تفاوت  تشابه
 غیبت و بد گویی  توجه به ضعف ها و کمبود های خود
 لجاجت  پشتکار
 نا سپاسی  قدر دانی
 نا شکر و نا رضا  شکر و سپاس
 نا صادقی   صداقت
 خود را محکوم کردن  بها دادن به گوهر وجود
 مواقعی که نمی توان انسان متواضعی بود  مواقعی که می توان انسان متواضعی بود
نوشته شده توسط گمنام در 17:20 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1393/06/26

درسی از بوته‌ی گل سرخ

 

مریت استنلی کونگدون */ Merritt Stanley Congdon

فیلسوف و عالم طبیعی، دکترای فلسفه و دکترای علوم از دانشگاه ویستر، استاد دانشگاه برتن، استاد علوم اساسی در کالج ترینیتی فلوریدا، عضو انجمن فیزیکی آمریکا و فرهنگستان قرون وسطای آمریکا و بسیاری از مجامع علمی متعدد دیگر. کارشناس در روانشناسی، فیزیک، فلسفه ی علم، و پژوهش هایی در کتاب مقدس.

ترجمه ی احمد آرام

چند سال پیش از این، بوته ی گل سرخ اهلی پر گلی را دیدم که بر کنار راه دورافتاده ای در پنسیلوانیا کاشته شده بود. چون از آن محل چندی بعد گذشتم، نزدیک آن بوته دیوار فروریخته ی زیرزمینی را دیدم که از خزه و علف های هرزه پوشیده شده بود تا حدود یک مایل نزدیک آن منطقه هیچ ساختمانی دیده نمی شد. در عین آن که به این احتمال ضعیف می اندیشیدم که بوته ی گل سرخ به وسیله ی تخم یا قطعه ساقه ای که باد یا مرغ یا جانور دیگری به اینجا انتقال داده کاشته شده، از روی الهام دانستم که این بوته را موجودی انسانی نزدیک خانه ی خود کاشته است. البته من آن شخص را ندیده و مدرک تاریخی برای مراجعه در اختیار نداشتم، ولی ناچار بودم که این نتیجه ی قطعی و غیرقابل تردید را بپذیرم که بوته ی گل سرخ تنها به دست آدمی و دخالت او می توانسته است در این محل بیاید و به این صورت باقی بماند.

ممکن است در نظر اول استفاده از این گونه استنتاج را که مبتنی بر مشابهت و قیاس (مقایسه) است در میدان علم محکوم کنیم، ولی به زودی با این حقیقت روبه رو می شویم که مدارک و براهینی که کهن ترین علم طبیعی یعنی نجوم بر آن بنا شده از همین گونه است. ما هرگز نمی توانیم کهکشان ها و ستاره ها و سیارات را از مدار خود خارج کرده تحت پژوهش خویش قرار دهیم. هرگز نمی توانیم اشعه ی کیهانی را از صحنه ی حوادث جهان دور کنیم. کیفیت فیزیکی دوپلر (یعنی تغییر عده ی امواج صوت یا نور بر حسب فاصله) ممکن است از اساس در فاصله های عظیم تحت تأثیر قرار گیرد، و شتاب پیوسته ی سرعت در سحابی های بسیار دور ممکن است از سرعت نور در ماوراء «پرده ی کیهانی» بیشتر باشد و به این ترتیب از دیدن ناحیه های دورتر جلو گیری کند، ولی ما نمی تتوانیم در این عوامل دست ببریم و تغییری به آن ها بدهیم. ما می توانیم این اجرام را در فواصلی ببینیم ولی از آزمایش کردن با آن ها محروم هستیم.

بنابر این باید به درجه ی احتمالی که در حالات مشابه در میان کهکشان ها به دست آمده متوسل شویم. همانگونه که در مورد اجزاء بسیار خرد اتم نیز به قوانین عمومی مربوط به جرم و انرژی متوسل می شویم و به آن عمل می کنیم. با آنکه می توانیم به صورت واضحی ستاره ها و سحابی ها را ببینیم، و ماهیت حرکات ظاهری و حقیقی آن ها را تمیز بدهیم، تاکنون نتوانسته ایم هیچ یک از اجزاء سازنده ی اتم را رؤیت کنیم. با وجود این نخستین بمب اتمی که منفجر شد کاملاً مؤید تفسیر نظری ما از ساختمان و طرز کار اتم نامرئی بود. این هر دو دسته موجودات (کهکشان ها و اتم ها) را می توان به صورتی که در عمل ظاهر می شوند تعریف و تحدید کرد، و وجود آن ها را به وسیله ی استدلال منطقی از معلومات تجربتی استنتاج کرد.

البته جریان کیهانی (مجموعه ی نمودهای خارجی) باید قدرت ها و آثاری داشته باشد که به راستی با آنچه در تصرف ماست شباهت دارد. این می رساند که باید نمونه ی ثابتی از آنچه ما «شخصیت» می نامیم در چهارچوبه ی کیهانی پیش بینی و آماده شده باشد. این آمادگی به ضرورت نیازمند کومک متافیزیک (غیرمادی، فوق طبیعی) است تا بتواند زمینه ی معقولی برای هر مفهوم ثنوی ایجاد کند. چه روانشناسی سلوکی به خودی خود به نظر نمی رسد که بتواند چنین زمینه ای را آماده سازد.

من غالباً از شاگردان خود خواسته ام که فرمول شیمیایی یک «اندیشه» را برای من بنویسند و طول آن را به سانتیمتر و وزن آن را به گرم و رنگ آن و شک و بزرگی و فشار و کشش درونی آن و «میدان» تأثیر و جهت و سرعت حرکت آن را به من بگویند. آنان هرگز نمی توانند اندیشه و فکر را با هیچ تعبیر فیزیکی یا معادله یا فرمول بیان کنند. لغنت نامه ی تازه ای باید وارد کار شود که در آن تعبیرات وزن و طول و نظایر آن ها معانی خاصی را که در علم فیزیک داشته اند از دست بدهند.

این مسئله ای نیست که تنها باید به «خندیدن به آن» برگزار شود، چه اگر جهان ثنوی (عبارت از دو قسمت یا عنصر) نباشد، هرگز ممکن نیست مسئله ی فکر آدمی به صورت جدی مورد بحث قرار گیرد. و اگر فکر و اندیشه نتیجه ی تأثیر و فشار وحدانی (عبارت از یک عنصر) بر روی گوهری صرفاً مادی باشد، آن وقت ما باید خواستار توضیح کامل آن از راه اصطلاحات فیزیکی صرف باشیم و این کار هرگز صورت نگرفته است. اصول موضوعه ی عادی دموکریتوس و هابز یا روان شناسان سلوکی جدید، و همچنین مفروضات مقدماتی لایب نیتس و برکلی و هگل، تنها فرضیه های نظری هستند که از لحاظ ارزش تجربتی حتی فاقد پایه های آزمایشی لازم می باشند. صحت هر فلسفه ای درباره ی طبیعت ممکن است و باید مورد تردید و اعتراض قرار گیرد، مگر اینکه آن فلسفه بنیان معقولی بسازد که با همه گونه واقعیت ها و عوامل و ظواهر و عناصر در جهان طبیعی سر و کار داشته باشد.

علم معرفت آزموده شده است، ولی آن نیز در معرض اشتباه و گمراهی و بی دقتی آدمی است. تنها در حدود خود، ارزندگی و صحت و قانونیت دارد. برای توضیح و پیشگویی کاملاً در حصار معلومات کمی محصور است. آغاز و انجام آن با احتتمال است نه با یقین. نتایج آن، مخصوصاً در اندازه گیری و ارتباطات موجود میان نمودهای مختلف، تقریبی و در معرض «خطای تقریب» است. محصول آن غیرقطعی و موقتی است و بسا می شود که به به دست آمدن معلومات جدید تغییر پیدا کند. استنتاج های علمی پایان ندارد. مرد دانشمند می گوید: «تا زمان حاضر واقعیات چنین و چنان است.»

علم از بدیهیات و اصولی آغاز می کند که اصولاً متکی به واقعیت فیزیکی نیستند. به این ترتیب علم بنیان معرفت تنظیم یافته ی خود را بر روی شالوده های فلسفی می گذارد. آخرین محک حقیقت و راستی، در علم نیز مانند فلسفه و مذهب، آزمایش شخصی است و داور نهایی نیز همان است. هر استنتاجی که به وسیله ی یک عالم شده، باید چنان باشد که برای هر دانشمند دیگر خود را صحیح و معتبر نشان بدهد. با این همه، ادراکات شخصی ما نسبت به نمودهای طبیعی بسیار مشروط و نسبی است.

مسئله ی اینکه «آیا خدایی هست» در نظر اول از چنین مسائلی می نماید. ولی اگر تا حدی میان گوهرهای مادی و روحانی ارتباط طرفینی برقرار باشد، این واقعیت به علوم طبیعی نیز بستگی پیدا می کند. و چون چنین باشد هر روش و طریقه ی بحث که در علوم طبیعی رایج است، و از جمله طریقه ی استدلال قیاسی نیز باید در مورد آن پذیرفته شود.

دلایلی در دست است که جریانات طبیعی و علم، با آنکه نمی توانند وجود یا تأثیر موجودات غیرمادی را کاملاً قبول یا رد کنند، احتمال وجود واقعیت هایی را در ماورای جهان مادی خالص نمی توانند سلب کنند. از راه قیاس یا عامل ذی شعور موجود در خود ما که در جهانی آکنده از ارزش های عقلی کار می کند، باید این را بپذیریم که فعالیت عقلی و عامل منظم کننده ی ذی شعوری در منحنی به شکل زنگ توزیع (در مدارهای الکترون ها) و «دوره ی گردش آب» و «دوره ی گردش گاز کربن» در طبیعت، و کیفیت شگفت انگیز تولید مثل در زیست شناسی،  و عمل حیاتی نور در ذخیره کردن انرژی خورشید در گیاهان برای ادامه ی حیات موجودات زنده بر سطح زمین، و نظایر آن ها وجود دارد. چگونه می توانیم تصور کنیم که چنین اعمالی خود به خود و از راه تصادف ابتدایی و بدون وجود عامل ذی شعوری صورت گرفته باشد؟ چگونه ممکن است این وحدت و کلیت، علیت و تمامیت، هدفداری و ارتباط امور به یکدیگر، بقای حیات و تعادل، و دوره هایی پس از یکدیگر برای جواب گفتن به نیازمندی های جهان پر از فعالیتی پیدا شده باشد بی آنکه عاملی در آن تأثیر داشته باشد؟ چگونه ممکن است بدون وجود حالت ذی شعوری که در آفرینش خود و از طریق آن اثر خود را نشان می دهد این حقایق کلی پیدا شده و به صورت معقولی در طبیعت مؤثر شده باشند؟

هیچ واقعیتی در این جهان عجیب و پرتلاطم نیست که بتواند به صورتی وجود و فعالیت خدای بدون شرطی را نفی کند و عدم آن را اثبات نماید. برخلاف، هرگاه به سان دانشمندان دقیق، معلومات جهان طبیعی را حتی از راه قیاس مورد تجزیه و ترکیب قرار دهیم، این نمود جلب توجه ما را می کند که کارهای آن وجود نادیده را تنها از راه جست و جوی علمی نمی توان یافت و به آن ها رسید. بلکه اثر او به صورت وجود آدمی خودنمایی می کند.

چه علم در واقع  «ناظر کارهای خدا است.»

  
نویسنده : رامین ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٦

 

آغاز جهان نقشه وهدف یا تصادف؟

آغاز جهان 
نقشه وهدف یا تصادف؟
بقلم:فرانک آلن استاد فیزیک زیستی

دکتر از دانشگاه کورنل، استاد فیزیک زیستی دانشگاه مانیتوبا، کانادا، ۱۹۴۴۴ـ۱۹۰۴ متخصص در رؤیت الوان مبحث فیزیولو‍یکی نور، تهیه ی هوای مایع وتغییراتی که در انسان یا غده­ها پیدا می شود، دارنده­ی نشان طلائی از نجمن پادشاهی کانادا.
بسیاری کوشیده اند این مطلب را آشکار سازند که جهان مادی نیازمند آفریننده ای نیست. ولی آنچه در آن شک نیست این است که جهان وجود دارد. درباره­ ی اصل و منشأ آن چهار راه حل را می توان پیش کشید: اول اینکه علی رغم آنچه هم اکنون گفتیم، جهان را خواب و خیالی بیش ندانیم، دوم اینکه خود به خود از عدم برخاسته است، سوم اینکه جهان آغازی نداشته و از ازل بوده است، چهارم اینکه جهان آفریده شده است.
فرض اول مستلزم قبول این مطلب است که اصلامسأله ای برای حل کردن وجود ندارد، جز مسأله­ی متافیزیکی ضمیر و خودآگاهی آدمی، که آن خود نیز در این حالت وهم وخواب و خیالی بیش نخواهد بود.
مسئله­ی وهمی بودن جهان اخیرا در علم فیزیک بدست سِر جیمز جینز در کتاب « جهان اسرار آمیز» از نو زنده شده و او در آن کتاب مدعی است که :«جهان از لحاظ مفاهیم فیزیک جدید قابل تصور به صورت مادی نیست، و دلیل آن به نظر من اینست که جهان تنها به صورت مفهوم ذهنی درآمده است». بنا به این گفته ممکن است کسی بگوید که: قطارهای راه آهن خیالی ظاهرا پر از مسافران وهمی برفراز پل های غیر مادی ساخته شده از مفاهیم ذهنی از روی رودخانه های بی واقعیت عبور می کنند! 
فرض دوم، یعنی اینکه جهان ماده وانرژی بخودی خود از عدم برخاسته نیز مانند فرض اول به اندازه­ای بی معنی و محال است که به هیچ وجه قابل ملاحظه واعتنا نیست.
فرض سوم یعنی اینکه جهان از ازل وجود داشته، با تصور آفرینش یک جزء مشترک دارد، و آن اینکه ماده­ی بی جان وانرژی آمیخته به آن یا شخص خالق هردو همیشه وجود داشته است. در هیچ یک از این دو تصور اشکالی که بیش از تصور دیگر باشد دیده نمی شود. ولی قانون ترمودینامیک (حرارت) ثابت کرده است که جهان پیوسته رو به وضعی روان است که در آن تمام اجسام به درجه حرارت پست مشابهی می رسند و دیگر انرژی قابل مصرف وجود نخواهد داشت. در آن حالت دیگر زندگی غیر ممکن خواهد بود. 
 اگر جهان آغازی نداشت و از ازل موجود بود، باید پیش از آن حالت مرگ و رکود حادث شده باشد. خورشید سوزان وستارگان و زمین آکنده از زندگی گواه صادق است براینکه آغاز جهان در«زمان» اتفاق افتاده و لحظه­ی خاصی از زمان آغاز پیدایش آن بوده، و بنابراین نمی تواند جز «آفریده» باشد. یک علت بزرگ نخستین، یا یک خالق ابدی بر همه چیز دانا و توانایی ناچار باید باشد که جهان را ساخته باشد.
راههای شایستگی زمین برای زندگی به اندازه­ای زیاد است که نمی توان پیدایش حیات را برآن، نتیجه­ی تصادف دانست: نخست اینکه زمین کره­ای است که با آزادی در فضا به حال تعادل است (بگفته ی«سِفر ایوب» از«عهد قدیم»: «او (خدا) را بر روی هیچ آویخته است، ۷:۲۶» و برگرد محور خود حرکت دورانی روزانه دارد که از آن شب و روز پیدا می شود، و در عین حال انتقالی سالانه به دور خورشید را نیز انجام می دهد. این حرکت ها سبب پیدا شدن تعادل و ثابت ماندن محور زمین در فضا می شود، و چون تمایل محور قطبین نسبت به سطح حرکت انتقالی یعنی دائرة البروج (حدود ۲۳ درجه) با آن حرکات ضمیمه میشود، نتیجه آن اینست که فصول سال نظمی پیدا می کند وسطح قابل سکونت زمین مضاعف می شود و بیش از آن که بر کره­ی ثابتی امکان وجود زندگی گیاهی باشد بر این کره­ی گرد امکان حیات نباتی تنوع و توسعه پیدا می کند.
دوم اینکه جوی که از گازهای نگاهبان زندگی بر سطح زمین تشکیل شده، آن اندازه ضخامت (درحدود ۸۰۰ کیلومتر)غلظت دارد که بتواند همچون زرهی زمین را از شر مجموعه ی مرگبار بیست میلیون سنگهای آسمانی در روز که با سرعتی درحدود ۵۰ کیلومتر در ثانیه به آن برخورد می کنند، درامان نگاه دارد. جو زمین علاوه بر کارهای دیگری که دارد، درجه حرارت را بر سطح زمین درحدود شایسته برای زندگی نگاه می دارد و نیز ذخیره­ی بسیار لازم آب و بخار آب را از اقیانوس­ها به خشکیها انتقال می دهد. که اگر چنین نبود همه­ی قاره ها به صورت کویرهای خشک غیر قابل زیستی در می آمد. به این ترتیب باید گفت که اقیانوس ها و جَوّ زمین عنوان چرخ لنگری برای زمین دارند. چهار خاصیت قابل توجّه آب است که زندگی در اقیانوس­ها ودریاها ورودخانه ها را در زمستان های درتزا ازخطر زوال حفظ می کند:

۱ـ خاصیت جذب اکسیژ‍ن به مقدار زیاد در درجات حرارت پایین.

۲ـ اینکه بزگترین وزن مخصوص آن در۴ درجه بالای درجه­ی حرارت یخ بستن است و به همین جهت آبِ عمق دریاچه­ها و رودخانه ها به حال مایع می ماند.

۳ـ کمتر بودن وزن مخصوص یخ از آب که به آن سبب یخ در سطح آب قرار می گیرد و فرو نمی رود.

۴ـ این خاصیت که چون آب منجمد شود مقادیر زیاد حرارت از خود پس می دهد.

 خشکیها زمینه­ی استواری برای موجوداتی هستند که روی آنها به سر می برند. خاک در خود مواد معدنی خاصی دارد که گیاه آنها را جذب می کند و به صورت خوراکهای مورد نیاز جانوران درمی آورد. وجود فلزات در نزدیکی سطح زمین سبب شده است که مواد گوناگونی که تمدن از آنها ساخته می شود امکان پذیر باشد. بدون شک اشعیای نبی در آنجا که از خدا سخن رانده وچنین گفته: «آن (زمین) را عبث  نیافریده، آنرا چنان آفریده که قابل سکونت باشد» حق سخن را ادا کرده است (اشعیای نبی ۱۸:۴۵).
از کوچکی زمین نسبت به فضا غالباً به صورت تحقیر آمیز یاد شده .
اگر زمین به کوچکی ماه و قطر آن یک چهارم قطر کنونی آن بود، نیروی جاذبه (یک ششم جاذبه­ی زمین) دیگر برای نگاه داشتن آبها وهوا برر وی آن کفایت نمی کرد، و درجه ی حرارت به صورت کُشنده ای بالا میرفت.
به عکس اگر قطر آن دو برار قطر کنونی می شد و ارتفاع جو به شکل خطرناکی تقلیل پیدا می کرد، و فشار هوا از یک کیلو گرم بر سانتیمر مربع به دو کیلوگرم بالا می رفت، همه­ی این عوامل عکس العمل شدیدی بر روی زندگی می گذاشت. نواحی زمستانی بسیار زیادتر می شد وجاهای قابل سکونت به صورت قابل ملاحظه­ای کاهش پیدا می کرد. نقاط اجتماع مردم از یکدیگر دور و وسائل ارتباطی بسیار دشوار یا تقریباً غیرممکن می شد.
اگر زمین ما به بزرگی خورشید بود چگالی (وزن مخوص) خود را حفظ می کرد، نیروی جاذبه ۱۵۰ برابر میشد و ارتفاع جو به حدود ۱۰ کیلومتر تنزل می کرد و بخار شدن آب نیز غیر ممکن می شد و فشار هوا تقریباً به ۱۵۰ کیلوگرم بر سانتی متر مربع می رسید. یک جانور یک کیلو گرمی ۱۵۰کیلو گرم وزن پیدا می کرد واندام آدمی به کوچکی اندام سنجاب می شد. و زندگی عملی برای چنان موجوداتی دیگر ممکن نبود.
اگر فاصله ی زمین تا خورشید دوبرابر مدار کنونی آن بود، حرارتی که از خورشید به آن می رسید به ربع حرارت کنونی تنزل می کرد و سرعت حرکت بر مدار آن نصف می شد، و طول مدت زمستان دو برابر می گردید و بنابر این همه­ی موجودات زنده یخ می بستند.

اگر فاصله تا خورشید نصف می شد، گرما چهار برابر و سرعت مداری دو برابر وطول مدت فصول نصف (اگر تغییر فصلی امکان داشت) و زمین به اندازه­ای سوزان می شد که حیات برآن نمی تواست برقرار بماند.
زمین از لحاظ بزرگی و کوچکی و دوری ونزدیکی نسبت به خورشید و از حیث سرعتی که بر روی مدار خود دارد، چنان است که می تواند مرکز حیات باشد، و نوع بشر همانگونه که اکنون مشاهده می شود به زندگی جسمی وعقلی و روحی خود ادامه دهد.
اگر درآغاز زندگی نقشه ای در کار نبود، موجودات زنده ناچار بایستی بنا به تصادف پیدا شده باشند. اکنون تصادف، یا چنانکه مصطلح شده است «احتمال»، نظریه­ی ریاضی تکامل یافته­ای که برآن دسته از موضوعات معرفتی تطبیق می شود که در طرف دیگرِ مرزهای یقین مطلق قرار دارند؛ این نظریه محکمترین اصول را در اختیار ما می گذارد که به وسیله­ی آنها می توانیم حقیقت را از خطا تشخیص دهیم وحدود امکان حدوث هر شکل خاصی از حوادث را حساب کنیم .
پروتئین ها جزء اصلی همه ی یاخته­های زنده را تشکیل می دهند، وعبارتند از پنج عنصر کربن وئیدروژ‍ن ونیترو‍ژن و گوگرد  که شاید در مولکول سنگین وزن آنها ۴۰۰۰۰ اتم وجود داشته باشد.
چون ۹۲ عنصر شیمیایی در طبیعت موجود است که همه بدون نظم واتفاقی توزیع شده اند، اندازه­ی تصادف واحتمال کنار هم قرار گرفتن آن پنج عنصر برای ساختن مولکول های پروتئین ومقدار ماده­ای که بایستی پیوسته در حال مخلوط شدن باشد وطول مدت زمانی که برای صورت گرفتن این ترکیب لازم می شود، همه قابل محاسبه است. یک ریاضی دان سوئیسی بنام «شارل او‍ن گوی» این محسابه را انجام داده و حد احتمال را ۱ نسبت به    به دست آورده است، یعنی در هر  ترکیبی که ممکن است صورت گیرد «واین عدد به اندازه ای بزرگ است که با کلمات نمی توان آنرا بیان نمود» تنها یک بار احتمال آن هست که ترکیبی مانند ترکیب پروتئین از آن مخلوط بی ترتیب حاصل شود. مقداری از مواد که ممکن اسن در نتیجه ی زیر و ور شدن آنها در کنار یکدیگر یک مولکول پروتئین ساخته شود مطابق حساب او میلیونها بار بیشتر از هر ماده ای است که سراسر جهان را تشکیل میدهد . برای اینکه حادثه ای بر سطح زمین صورت پذیر شود تقریباً بیلیونهای تمام نشدنی از سال یعنی  سال وقت لازم است .
پروتئین ها از مواد زنجیری موسوم به اسیدهای آمینه ساخته شده اند .
اینکه زنجیر ترکیبی اتمهای این مواد چگونه به یکدیگر پیوسته خود مطلب بسیار جالب توجهی است. اگر اتم ها به صورت ملاطی به یکدیگر پیوسته شوند، به جای آنکه مایه ی حیات باشند زهر کشنده خواهند بود. پروفوسور ج.ب.لیتز انگلیسی حساب کرده است که زنجیر یک پروتئین ساده ممکن است به شکل مختلف تشکیل شود. غیر ممکن است که با احتمالی به این ناچیزی تنها تصادف سب آن باشد که مولکولی از پروتئین ساخته شود، تازه پروتئین، ماده­ی شیمیایی بی جانی است و چون گوهر ­اسرار آمیز زندگی با آن در آمیزد زنده می شود. فقط عقل بی پایان یعنی ذات خداوند است که میتوانسته است بداند چنین مولکولی قابل پذیرفتن حیات است وتوانسته است آنرا بسازد و به آن زندگی بخشد .

 
نوشته شده توسط گمنام در 11:56 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1393/06/26

قضاوت درباره خدا

جانور شناس و حشره شناس

استاد علوم و دکتر حقوق از دانشگاه کالیفرنیا استاد و رئیس اداره زیست شناسی در دانشگاه سنفرانسیسکو عضو جمعیت دانشمندان و حشره شناس در دانشگاه کالیفرنیا سر دبیر چند نشریه فنی از جمله مجله زیست شناسی واسمن متخصص در جنین شناسی حشرات مختلف
در سالهای اخیر در نتیجه مطالعات علمی دلایل جدیدی برای اثبات خدا به دست آمده که دلایل فلسفی سابق را تایید و تقویت می کند البته دلایل سابق برای ایمان به خدا کافی و برای کسی که تعصب را کنار می گذاشت بیش از حد نیاز و لزوم بود ولی من به عنوان یک شخص مومن از اضافه شدن دلایل جدید به ادله قدیمی از دو لحاظ خوشبختم:نخست اینکه دلایل مذبور از صفات خدا مفاهیم روشن تری را می دهد.دیگر انکه چشم عده ای از دانشمندان با وجدان ام بدبین را باز و آنها را مجبور می کند به خدا ایمان بیاورندواخیر در کشور ما نهضتی در توجه دین ایجاد شده و دین برای خود راه وسیع تری را باز کرده و این نه تنها در خلاف علوم نیست بلکه درست به موازات راهی است که علوم در آن پیشرفت می کنند مسلم است که دلایل علمی جدید که وجود صانعی را اثبات و ایجاب می کنند در این مورد موثر بوده اند.
البته تفحصات و مطالعات علمی به صورت خاص برای اثبات صانع به عمل نیامده است بلکه هدف علوم و مطالعه طبیعت و کارهای طبیعی است و با موضوعات اساسی تر یعنی مبدا کاری ندارد به عبارت دیگر علوم طرز عمل ماشین طبیعت را در نظر می گیرد و کاری با سازنده این ماشین ندارد
نظریه به این که همه افراد انسانی حتی دانشمندان بزرگ تا اندازه ای فیلسوفند این دانشمندان راجع به مبدا عقاید فلسفی مختلفی دارند.متاسفانه همیشه دانشمندان عالی قدر فیلسوفان بزرک نیستند عقیده عده ای از این دانشمندان راجع به مبدا تاریک و مبهم است و عده ای معتقد اند که دنیا خود را آفریده و بدیهی است که این سخن سخیف است.بلاخره عده ای نیز اظهار می کنند که در نظر آنها اعتقاد به ازلی بودن جهان آسانتر از خلقت آن بدست خداوند است.
بطلان عقیده دسته سوم را قانون دوم ترمودینامیک یعنی قانون حرکت و حرارت که قانون آنتروپی نامیده می شود ثابت می کند بنا بر قانون آنتروپی همواره حرارت از اجسام گرم به طرف اجسام سرد جاری می شود و این جریان نمی تواند خود به خودی و به صورت معکوس انجام گیرد در حقیقت آنتروپی عبارت است از نسبت نیروی غیر قابل استفاده به نیروی قابل استفاده و چنانکه باید گفت آنتروپی پیوسته رو به تزاید است اگر جهان ازلی بود از مدت ها پیش حرارت تمام اجسام با هم مساوی می شد و نیروی قابل استفاده باقی نمی ماندودر نتیجه هیچ فعل و انفعال شیمیایی انجام نمی گرفت و حیات روی کره زمین غیر ممکن می شد.پس از روی علم بدون قصد و توجه ثابت می شود که جهان ابتدایی داشته است و از همین جا ضرورت وجود خدا ثابت می شود چون هیچ شی حادثی نمی تواند به خودی خود حادث شود بلکه برای حدوث آن محرک نخستین یعی خالق بعبارت دیگر خدایی لازم است.
علم نه تنها حدوث عالم را ثابت می کند بلکه روشن می سازد که دنیا در یک لحظه معین در نتیجه یک انفجار بزرگ بوجود آمده است و این لحظه تقریبا پنج بیلیون سال پیش بوده و هنوز هم دنیا در حال گسترش است.گسترشی که از مرکز انفجار شروع شده و ادامه دارد اگر کسی برای دلایل علمی ارزش قائل شود باید قبول کند که دنیا در نتیجه خلقت بوجود آمده و قوانین خلقت مافوق قوانین طبیعی است چون خود قوانین طبیعی هم مخلوق اند. و چون خلقت بدون خالق متصور نیست پس خالقی وجود دارد که همان خداست که عالم مادی و قوانین آن را خلق کرده استوبا آن قوانین عالم را به سوی تکامل و توسعه سوق می دهد.البته عموما تکامل کلمه خوش آیندی نیست و خدا پرستان از آن نفرت دارند و من هم با آنها هم عقیده ام ولی باید اذعان کرد که بین تکامل مورد نظر مادیون و تکامل و انبساط تدریجی خلقت تفاوت زیاردی وجود دارد.
اگر علمای طبیعی دلایل علمی را همانطور که برای اخذ نتایج علمی و تامین منظور شخصی مطالعه می کنند از نظر دلالت وجود خدا مورد مطالعه قرتر دهند قهرا به وجود صانع معترف خواهند شدوالبته باید تعصب را هم کنار بگذارند مطالعات علمی صاحب هر عقل سلیمی را مجبور می کند که به یک علت نخستین قائل شوند که ما اسم آن را خدا می گذاریم.
خداوند به نسل کنونی بشر یعنی نسل ما لطف بیشتری نموده و با کشفیا مهمی که در علوم طبیعی صورت می گیرد ما را غرق رحمت کرده است و تمام افراد بشر اعم از علما و عوام باید به شکرانه این موهبت عظیم ایمان خود را راسختر کنند و همانگونه که یک عالم روشن بین با مشاهده دلایل علمی باید به خدا ایمان بیاورد یک فرد عامی هم باید از این دلایل برای ایمان آوردن به خالق استفاده کند.همچنین باید دانست که تکامل یکی از قوانین طبیعت است که خداوند در هنگام آفرینش عالم مادی آن را هم خلق کرده تفسیر کتاب طبیعت یگانه وسیله ای است که ما با آن می توانیم دلایلی که در این مطلب بخوانیم تفسیر کنیم.
انتخاب طبیعی یکی از سازوکارهای مهم تکامل است و همانگونه که تکامل خود یکی از سازوکارهای خلقت است انتخواب طبیعی نیز از آن محسوب می شود.
اهمیت این سازوکارها از درجه دوم است چه این سازوکارها همه مخلوق خدایند و نوعی که در نتیجه انتخاب طبیعی و تکامل به وجود می آید به همان اندازه مخلوق خداست که نوع خلق شده با دست خدا همان است.

انتخاب طبیعی نمی تواند نوع جدیدی را بوجود بیاورد فقط می تواند به ادامه حیات نوع جدید کمک کند و یا مانع زندگی شود انتخاب طبیعی از روی انواعی عمل می کند که در نتیجه تحول بوجود می آید که آن نیز نتیجه قوانین وراثت و عوامل تناسلی است و نتیجه کورکورانه مادی چنانکه بعضی ها فکر می کنند نیست .تحول ها و جهش ها که در حیوانات و نباتات مشاهده می شود نتیجه پیشامد ها و تصادف های غیرمترقبه نیست.مثلا اگر جهش هایی که برای کوچکتر شدن اندام صورت می گیرد در نظر بگیریم در صورتی که تحول تصادفی می بود چنان لازم می آمد که فقط روی یک عضو عمل کند در صورتی که ما می بینیم روی خاصیت ها هم تحول ایجاد می کند و انواع را به تکامل سوق می دهد باید قبول کرد که در پشت این تحولات و تغیرات قوه عاقله ای وحود دارد که آنها را ایجاد و قوانین آنها را برقرار کرده است.
در این مختصر نمی توان تمام دلایلی که در طبیعت مشاهده می شود را ذکر کرد ولی من در مطالعات محدود خودم در جنین شناسی دگر دیسی حشرات شواهد و دلایل بیشماری را دیده ام و هر قدر بیشتر طبیعت را مشاهده کردم بیشتر شواهد و دلایل بدست آوردم.
فرآیند و پدیده تکامل و طرز انجام یافتن آن بدانگونه که ما مشاهده می کنیم مظخر یک حکمت عالیه است تکامل در حقیقت چیزی جز یکی از مراحل آفرینش نیست.
علی رغم انفجار نظریات تعصب آمیز متدینان و مادیگرایان افراطی که تعصب حتی باوجدانترین آنها را نیز به اشتباه می اندازد اعتقاد داشتن به تکامل مخالف با ضروریات دین نیست بلکه عکس آن است چگونه ممکن است تکامل را مطالعه کرد و به خدا ایمان نیاورد؟
از زمان اوگوستین قدیس که در قرن چهارم می زیست تا امروز عده ی زیادی از دانشمندان که قائل به خلقت بودند خلفت مستقیم را قبول نداشتند بلکه ایشان معتقد بودند خلقت با تکامل انجام می گیرد برای این گروه (که من خود را از آنها می دانم)تکامل اهمیت دینی فراوانی دارد و هر فرد با وجدان و بی تعصب را مستقیما به سمت خدا راهنمایی می کند.
باز هم تکرار می کنم:اگر کسی با فکری روشت علوم را مطالعه و تحصیل کند لزوم وجود آفریدگار را باور خواهد کرد.
نوشته شده توسط گمنام در 11:36 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1393/06/26

خدا

تعیریف نیروی آفرینش انشتین مارلین بوکس کریدر فیزیولوژیست دارای رتبه M.SC. و دکتری فلسفه از دانشگاه مریلند دانشمند فیزیولوژیست در بخش حفاظت محیط زیست ایلات متحده و توسعه مرکز تفریحات ماساچوست.استاد زیست شناسی در کالج نازارن شرقی عضو انجمن زیست شناسان آمریکا متخصص در سوخت و ساز و جریان خون من هم به عنوان یک فرد معمولی و هم به عنوان فردی که دائما با مطالعات علمی سروکار دارد در وجود خدا ابدا شکی ندارم مسلما خدا وجود دارد اما وجود او را روش های آزمایشگاهی نمی تواند ثابت کند تجذیه و تحلیل خدا با این روش ها امکان ندارد. خدا موجود مادی و طبیعی نیست که بتوان آن را تحت مطالعه آزمایشگاه قرار دارد.بلکه او یک وجود روحی و معنوی است که قادر متعال و خالق کائنات است. نیاز به بیان نیست که اغلب نظریه ها و حقایق علمی که بعضی ها در صحت آن شک ندارند هنوز به اثبات نرسیده از غالب آن نظریه ها در کاوش کارهای طبیعت بیش از حقایق مسلم می شود استفاده کرد.اگر شما وارد خانه تان شوید و ببینید که چیزهایی از خانه شما دزدیده شود در عین حال مردی را مشاهده می کنید که از در عقبی فرار می کند.نمی توانید حکم قطعی به دزد بودن او بدهید ولی شواهد ظاهری او را محکوم می کند.یک قاضی قبل از صدور حکم اهمیت دلایل و شواهد را مورد مطالعه قرار می دهد. به علاوه روش های علمی نمی توانند تمام حقایق را ثابت کنند مثلا علوم نمی توانند عشق را که یکی از عواطف مهم بشری است را تعریف یا تحلیل کنند.همچنین کسی که ذوقی نداشته باشد نمی تواند زیبایی موسیقی را در یابد و یا تعریات علمی نیز نمی توانند این زیبایی را به او بفهمانند.ولی آیا کسی می تواند وجود عشق یا زیبایی موسیقی را منکر شود؟اثبات وجود خدا نیز مثل معنویات است.یعنی حوادث طبیعی که به وجود خدا دلالت می کند.ولی با روش های علمی نمی توان وجود یا عدم وجود خدا را بطور قطع ثابت کرد. نخستین قسمت دلایل ما در مطالعه عالم کون است:وقتی که می بینیم دنیایی با نیروی طبیعت بوجود آمده است با نظم و ترتیبی معینی اداره می شود متوجه می شویم که این دنیا باید تشکیل دهنده و اداره کننده داشته باشد.این نظم و تریتب به اندازه ای مهم و دامنه دار است که می توانیم حرکت سیارات و حتی حرکت ماهواره ها را به شکل دقیق پیش بینی کنیم. این دقت و نظم در بارهای الکتریکی و واکنش های شیمیایی کامل است.وبه همین جهت است که می توانیم بسیاری از پدیده های طبیعی را با معادلات ریاضی بیان کنیم.این نظم و ترتیب در مطالعات و تجارب بشری مشاهده می شود و نتیجه نظم و ترتیبی است که در عالم حقیقت و معنی وجود دارد.وجود نظم و ترتیب به جای هرج و مرج دلیل بارزی است بر اینکه جریانات تحت کنترل قوه عاقله قرار دارد. قسمت دیگری از دلایل در عالم حیات یعنی ساختار وجود حیوانات ونباتات است.یکی از موضوعات جالب برای یک نویسندخ یا عالم وظایف الاعضا(فیزیولوژیست)پیچیدگی و ابهام بزرگی است که در ساختار بدن انسان و حیوانات موجود است.آفریدن یا ساختن یک عضو کوچک بدن انسان یا حیوان از قدرت با هوشترین و ماهرترین بشر خارج است.کلیه یا ریه مصنوعی اگر چه کار کلیه یا ریه را انجام می دهند ولی کلیه و ریه نیستند. در مورد مغز باید گفت که این عضو خواص و استعداد هایی شگرف و باور نکردنی دارد.دانشمندان به چند خاصیت فیزیکی و شیمیایی آن از قیبل هدایت برق و غیره پی برده اند.ولی اغلب خواص و وظایف آن هنوز مجهول است. مغز مسئول تمام حرکات عضلانی است و تمام کارهای اساسی بدن که زندگی به آنها بسته است مثل تنفس و ضربان نبض تحت کنترل مغز انجام می گیرد.مغز محل حافظه است که در آن هزاران صور فکری نقش بسته است.و در هنگام لزوم شخص صورتی را که می خواهد به یاد می آورد.هیچ تفسیر مادی از کارهای مغز مثل حل مسائل و مربوط کردن موضوعات به یکدیگر نمی توان به دست داد.همچنین هیچ یک از حالات مغز از قبیل عشق حس شخصیت و علو همت همگی از وظایف و شئون توده ی کوچکی از پروتوپلاسم است که مغز نامیده می شود.ولی چه کسی می تواند آنها را بر مبنای فیزیکی و مادی توجیه کند؟ یکی از عجایب بدن انسان هزاران فعل و انفعال شیمیایی است که دائما در بدن به عمل در می آید که وقوع اغلب آنها در خارج از بدن ممکن نیست مثل خنثی شدن اسیدها و هضم غذا و نگاهداری بدن در بهترین شرایط ادامه حیات و تولید مواد ضد سم و ضد میکروب در نتیجه تولید مصونیت شخصی. بدن انسان برای مقابله با میکروب های بیماری زا و سموم پادزهر های مخصوصی تولید می کند که مخصوص آن میکروب یا سم است.حتی اگر یک تجذیه دقیق شیمیایی به عمل آوریم خواهیم دید که ترکیب شیمیایی بدن شخصی با شخص دیگر متفاوت است اما این کار به دست چه کسی صورت گرفته است مسلما کار خود آدمی نیست. قلب در تمام مدت زندگی حرکت موزون و منظم خود را انجام می دهد و تغذیه اعضای بدن را به وسیله خون تامین می کند و اعصاب آن را قطع کنند بازهم به ضربان ادامه می دهد این کیفیت در حالت وقوع حوادث و تصادفات حائز اهمیت فراوانی استومعنی این اعجاز طبیعی چیست و چگونه می توان این معنی را تفسیر کرد؟ عجایب خلقت در بدن انسانی و کارهایی که در آن انجام می یابد با معمای زندگی یعنی روح ارتباط نزدیک دارند. دانشمندان و فلاسفه سخت کوشیده اند تا این معما را حل کنند ولی هنوز موفق نشده اند. بسیاری از خواص فیزیکی و فعل و انفعالات شیمیایی پروتوپلاسم زنده را ما می دانیم و با وجود این انفعالا پیچ در پیچ تعریف درستی از پروتوپلاسم نمی توانیم به دست بدهیم. در علوم یک فرضیه وجود دارد که ما آن را فرضیه نیروی حیات می نامیم طبق این فرضیه در موازات نیروی مادی نیروی دیگری نیز به نام نیروی حیات وجود دارد.این نیور باعث انجام فعل و انفعالاتی در بدن حیوانات و نباتات می شود که بدون مداخله آن وقوع آنها امکان ندارد.و طبیعی است که این نیرو در بدن اجسام زنده باید عمل کند.ولی اولا این فرضیه را اغلب دانشمندان قبول ندارند در ثانی وجود یک نیرو به نام نیروی حیات مساله را حل نمی کند چون اگر ما وجود نیروی حیات را قبول کنیم باز نمی توانیم معنی روح را بفهمیم و علت حوادثی را که روی نقشه منظم و حکمت عالیه در بدن انسان یا حیوان صورت می گیرد را کشف کنیم.چه نیرویی باعث می شود که یک سلول کوچک در رحم مادر نمو کرده جنین شود و بعد حیوان بزرگی با بافت های بزرگ و کوچک و اعضای گوناگون را به وجود بیاورد؟ ما نباید هر چیزی را که کیفیت وقوع آن را نمی دانیم همچون بشرهای اولیه به خدا نسبت دهیم و مثلا بگوییم رعد و برق نتیجه خشم خداوندان است بلکه ما باید با ملاحظه نظم و ترتیب و حکمت بالغه و مشیت عالیه ای که در طرح جهان وجود دارد به نظم جهان پی ببریم. حال به قسمت دیگر عالم یعنی کیفیت پیدایش آن توجه می کنیم در این توجه ما شواهد زیاد دیگری از وجود یک نیروی خلاق دیگری که مافوق این جهان است ملاحظه خواهیم کرد. سابقا چنین تصور می شد که اولین ماده جامد از فعل و انفعال گازهای گرم و پیچان بوجود آمده استوبدین طرز که نخست گازهای مزبور به حجم بزرگی انبساط یافته سپس به صورت پراکنده ای در آمده و صفوف منظم اجرام سماوی را تشکیل داده است و از آن پس حیات نیز به همین ترتیب پدید آمده است.ولی از زمان پاستور به بعد این اصل مسلم علمی به بوجود آمده است که هیچ جسم زنده ای خود به خود یا از یک جسم بی جان بوجود نمی آید.پس ما می بینیم که بین فرضیه پیشین و کشف پاستور تناقض کامل وجود دارد. علاوه بر این آزمایشگاه های مجهز ما با وجود اینکه توانسته اند چندین ترکیب از پروتوپلاسم به دست آورند به ساخت جسم زنده موفق نشده اند.اگر ما احتمال اجتماع اوضاع احوال و وسایلی را که می توانند در صورت وقوع جسم زنده ای را تولید کند حساب کنیم خواهیم دید که مقدار این احتمال از صفر تجاوز نمی کند. اگر بر فرض محال موفق به ساختن یک جسم زنده شویم باز هم مبدا نیروی برق و حرارت و عوامل شیمیایی که ما آن را برای تولید جسم زنده استفاده کرده ایم برای ما مجهول خواهد ماند و ما نخواهیم دانست که این نیروها از چه طریق باعث حس و حرکت این موجودات جدید است.-همچنان که طرز عمل این نیروها را در بدن انسان و حیوان نمی دانیم. اگر خلقت را با فرضیه ای که گذشت قبول کنیم با اشکالات دیگر مواجه خواهیم شد مثلا اگر زتدگی از یک سلول ساده که از پروتوپلاسم تشکیل یافته به وجود می آید.پس نیروی خاصی لازم است که از یک ماده ی ساده این همه ترکیبات مختلف و اندامهای زنده موجودات کره ارض به وجود آمده باشند.ولی با تجربه های مکرر ثابت شده است که با نیرو های فیزیکی و شیمیایی که علم در اختیار دارد نمی توا ن از یک ماده پرتوپلاستی حیوانی بوجود آورد. و آنچه ما را از طرز عمل عوامل فیزیکی و شیمیایی در تولید حیوانات می دانیم برای بوجود آمدن یک موجود زنده کافی نیست.در مرحله اول علم ژنتیک معدودی از دگرگونی ها در ژن ها را نشان می دهد و ثابت شده این تغیرات نمی توانند هرگز جوابگوی پیدایش تغیرات بزرگی در ساختار جانور باشند. در مرحله دوم قانون بقای اصلح نشان داده که برخی از تغیرات صورت می گیرد ولی به هیچ وجه نمی تواند چگونگی وجود این همه انواع مختلف را بیان کند.از طرفی قانون آنتروپی می گوید که نیروی قابل استفاده هر جسم هر روز کمتر می شود پس چگونه یک تکه کوچک از یک ماده پرتوپلاستی می تواند یک جانور بزرگ را بوجود آورد.بدین طریق میان قانون طبیعی انتروپی و نمو سلول تضاد وجود داردو مسلما در وضع فعلی علوم هیچکس نمی تواند کیفیت خلقت را در یابد یا بیان کند ولی مشاهدات علمی و تجربیات آزمایشگاهی دلایلی بع دست ما می دهد که احتمال خلقت حیوان را از ماده و نیروهای غیر مادی یرقابل قبول می نماید و باید قائل به این شد که در ایجاد اجسام زنده نیرویی ماورای نیروهای مادی دست داشته است. البرت اینشتین که وجود یک خالق را قبول داشته به آن چنین اشاره می کند:قدرت تعقلی متعالی و محدودیت ناپذیر که در جهان غیر قابل فهم و تجلی می کند. چنان که در اول مقاله متذکر شدیم من اسم این نیرو را خدا گذاشته ام.من در این دنیا ماده و نیروی ازلی نمی بینم و آفرینش جهان را نتیجه تصادف نمی دانم.به نظر من در آفرینش جهان هیچ عامل مجهول و حتی مرموزی وجود ندارد من در آفرینش جهان مشیت پروردگار قادر متعال را می بینم و بس و عقیده من شاید غیر منطقی نباشد. آیا بشری که هوش و استعدادش محدود است می تواند بگوید که فلان موضوع با عقل و حق و فق می کند فلان موضوع دیگر نمی کند؟ در هر صورت من عقیده خود را ابراز نمودم و همیشه در این عقیده ثابت خواهم بود.. منبع کتاب اثبات وجود خدا

نوشته شده توسط گمنام در 11:35 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1393/06/13

نواقص دیگران نواقص ماست

(نشستن و از دیگران ایراد گرفتن)

نشستن و از دیگران ایراد گرفتن
سال ها بدون دریافت نتیجه ای خاص در احوال دیگران دقیق می شدم و ایرادهای آنها را گوشزد می کردم. به نظرم وظیفه داشتم که شرایط را بهبود بخشم. از طرف دیگر به ندرت کسی می توانست در مورد کارهایم نظری اصلاحی به من بدهد. بر این اساس می بایست با رنج و مشقت بیشتر از حد مطلب را از دل تجربه بیاموزم.
وقتی سعی در غلط یابی از کار دیگران داشتم از قضاوت خود در مورد درستی یا نادرستی کار آنها واهمه داشتم. تنها نتیجه کار من آن بود که مشکلات زیادی را ایجاد می کردم که مانع از درک متقابل من و مخاطبم می شد. در الکلی های گمنام قانونی است که می گوید : (( تجربه حرف اول را می زند نه قوانین اجباری )) اگر می خواهیم حرف هایمان مورد قبول دیگران واقع شود می بایست خود آنها را اجرا کنیم و از زیادی نصیحت بپرهیزیم. دوصد گفته چون نیم کردار نیست. ( از دیدگاه بیل)
تجربه : یکی از خصوصیات بارز من در زندگی خودخوای آشکار و نهانی است که من دارم. این که می گویم آشکار و نهان علت دارد. چراکه در برخی مواقع متوجه آن می شوم و در بسیاری از موارد حتی فکرش را هم نمی کنم که ممکن است رفتار من خودخواهانه باشد. از دل این خودخواهی رفتارهای نادرست بسیاری بیرون می آید که یکی از آنها قضاوت در خصوص دیگران است. اینکه این قضاوت درست یا غلط است مسأله ثانوی است. مشکل اصلی اینجاست که نفس قضاوت کردن در من ایجاد ترس می کند و همیشه احساس می کنم افرادی که در خصوص آنها قضاوت کرده ام تلافی می کنند و چون زندگی من خالی از ایراد نیست این ترس با هر بار قضاوت کردن بیشتر می شود و برای من که ترس ها یکی از ارکان اساسی زندگی ام است احمقانه ترین کار اضافه کردن ترسهای جدید به زنگی است. نکته بعدی اینجاست که زیاده حرف زدن و عمل نکردن باعث می شود به آرامی حتی حرف های خوب من بر دیگران تأثیری نداشته باشد. تجربه شخصی من در برنامه این بوده که هرگاه 12 قدم را تنها تجزیه و تحلیل کردم و از آن صحبت نمودم کمترین میزان ارتباط را با دوستان بهبودی داشته و کمترین کمک را نموده ام. بخاطر داشته باشیم که زندگی ما در برنامه مستقیماً بستگی به این دارد که همیشه در فکر دیگران و پیدا کردن راهی برای رفع نیازهای آنها دارد و هنگامیکه این اساسی ترین شاهراه برنامه مسدود است ما مجبوریم که به میانبرها و راههایی برویم که سنگلاخ است. به هر جهت دیگران بسیار خوب متوجه می شوند که من تا چه حد به گفته هایم عمل می کنم. در مورد خود و بسیاری از دوستان دیگر گاه تجربه کرده ام که تنها صحبت می کنم و در خفا گاه خود نیز صحبتهای خودمان را نقض می کنیم. بنابراین نکته مهمی را دریافتم که وقتی را که صرف قضاوت در خصوص رفتار دیگران می کنم کاملاً تلف کرده و معمولاً در همان زمانی که از نقائص دیگران صحبت می کنم، خود به شکل شدیدتری همان نواقص را دارم

نوشته شده توسط گمنام در 22:20 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1393/06/13

فقط سعی کنید

 


در دوران نوجوانی ام مجبور بودم نقش یک قهرمان را بازی کنم زیرا در واقع قهرمان نبودم. مجبور بودم یک موسیقیدان باشم زیرا نمی توانستم هیچ آهنگی بنوازم. ناچاربودم در یک مدرسه شبانه روزی، مبصر کلاس باشم. به ناچار در هرکاری باید اولین می بودم چرا که در قلب لجوج خود حس می کردم در بین مخلوقات خداوند، از همه کمترم. نمی توانستم احساس شدید حقارت را بپذیرم و بنا براین برای آن که کاپیتان تیم بیس بال باشم مبارزه می کردم و همچنین نواختن ویولون را آموختم. باید همواره برترین می بودم. اصلی که زندگی ام را بر پایه آن بنا نهاده بودم (( همه یا هیچ )) بود.

« خوشحالم از این که برای آن شغل جدید، قصد تلاش دار. اما اطمینان حاصل کن که تو تنها قصد(( تلاش کردن )) داری. اگر خودت را درگیر این نگرش کنی که ((من باید موفق شوم، من نباید شککست بخورم، من نمی توانم شکست را بپذیرم)) آن وقت است که عملاً عدم موفقیت خود را تضمین کرده ای. این قضیه می تواند برگشت به الکل را هم تضمین کند. اگر فقط به امور مخاطره آمیز همچون تجربیاتی سودمند بنگری، آن وقت همه چیز بر وفق مراد خواهد بود.

نوشته شده توسط گمنام در 22:16 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1393/06/13

(برگرفته از کتاب از دیدگاه بیل)

چگونگی تبدیل نتایج و عقاید ذهنی را به نتایج عاطفی مناسب و بالطبع آن نتایج عاطفی آسان، ساده و زندگی راحت، مسئله اساسی زندگی است.

در ابتدای برنامه و زمانی که برای اولین بار بیل اقدام به نوشتن چگونگی عملکرد کرد به جای قدم های پیشنهادی از واژه دستورالعمل استفاده نمودکه با واکنش اعضای اولیه آن را تغییر داد اما به واقع برنامه برای کسانی که میل به تغییر دارند همان دسورالعمل است، گاه دست برداشتن از بعضی لذات و در پیش گرفتن راه درست تر سخت است، اما این جهاد نفس برای رسیدن به آرامش نیاز است، در واقع همانطور که در قدم سوم کتاب بزرگ الکلی های گمنام مطرح می شود، ما اسیر نوعی خودخواهی مفرط هستیم که زیربنای بسیاری از نواقص اخلاقی دیگر در ما خواهد شد، آنچه باعث می شود ما نتوانیم دست از زندگی گذشته خود برداریم ترس است. اگراین ترس را به کنار گذاشته و راه درست را، هرچند سخت تر باشد درپیش گیریم و به خدا و بندگانش با عشق بنگریم و به آنها خدمت کنیم، شادی و آرامش کوچکترین دست آورد این نوع زنگی خواهد شد

نوشته شده توسط گمنام در 22:13 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1393/06/13

دستکاری پیش از مصلحت اندیشی

درستکاری پیش از مصلحت اندیشی)



اغلب ما چنین گمان داریم که افراد با شخصیت خوب همیشه مورد قبول همگانند. در اصل شخصیت خوب همان چیزی است که فرد برای رسیدن و رضایت از خود به آن احتاج دارد. به کمک اصول اخلاقی و راست کرداری بهتر و آسان تر به آن چیزی که احتیاج داریم می رسیم. اما گاهی که لازم است بین داشتن منش خوب و زندگی راحت انتخاب انجام دهیم، اغلب ساختن شخصیت فدای تلاش ما برای یافتن آن چیزی می شود که به گمانمان شادی نام دارد.
کمتر پیش می آید که خودسازی و ساختن شخصیت فی النفسه عمل مفیدی بیاوریم. هیچ گاه عشق به خدا و همنوع، صبر و بردباری و درستکاری را اساس و پایه زندگی مان قرار نداده ایم

نوشته شده توسط گمنام در 22:11 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1393/06/13

دیدگاه بیل

راه رسیدن به خدا)

راه رسیدن به خدا

من مومنی معتقد، هم در زمینه ارشاد کردن و هم در زمینه عبادت هستم. کاملاً آگاهم و خاضعانه اعتراف می کنم که شاید ارشادهای من بری از اشتباهات نباشد.

لحظه ای که گمان برم راهی روشن و شفاف به سوی خدا پیدا کرده ام، آنقدر خودخواه شده ام که ممکن است دچار مشکلی بزرگ شوم.

هیچ کس به اندازه کسی که خیال می کند مستقیماً در تماس با ذات الهی است خود را دچار اندوهی بی ثمر نساخته است

نوشته شده توسط گمنام در 22:11 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1393/05/29

خدمت

بسیار سازنده است فراموش نکنیم از جیب خالی نمیتوان چیزی داد تجارب خدماتی را میتوان در همه جا به اشتراک گذاشت از خداوند میخواهم سبب ساز شود و راهنمایمان کند

نوشته شده توسط گمنام در 0:32 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1393/04/13

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

نوشته شده توسط گمنام در 7:55 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1393/04/13

آنچه می ماند در نهایت بین تو و اوست

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم   خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست   روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم   دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس   که در سراچه ترکیب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید   عجب مدار که همدرد نافه ختنم
طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع   که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار   که با وجود تو کس نشنود ز من که منم
نوشته شده توسط گمنام در 7:49 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1393/02/27

خود بزرگ بینی

ناپلئون خواب تسخیر جهان را می‌دید و هیتلر می‌خواست نژادی از ابرانسان‌ها پدید آورد. دوست فرانسوی من دختری دارد که چندی پیش در تئاتر مدرسه‌اش نقش کوچکی بازی کرده و با استقبال تماشاگران رو به رو شده و اکنون گمان می‌کند که بهترین هنرپیشۀ نسل خود است. همسایۀ ما پژوهشگر سادۀ یک آزمایشگاه زیست‌شناسی است و مقاله‌هایی در این زمینه به چاپ رسانده اما مدتی است اطمینان پیدا کرده که به زودی بزرگ‌ترین کشف قرن را خواهد کرد. حتماً بعضی از شماها به خاطر دارید که محمدرضاشاه خود را جانشین کورش هخامنشی می‌دانست و می‌خواست ایران را با پول نفت به دروازه‌های تمدن بزرگ برساند. در میان حکومتگران کنونی ایران کم نیستند کسانی که هنوز هدفِ نخستین انقلاب ایران را ایجاد حکومت جهانی اسلام بدانند. اگر دقت کنید همۀ این آدم‌ها یک خصلت مشترک دارند و آن خودبزرگ‌بینی یا جنون عظمت است. آدمیان خود را چنان که درواقع هستند، نمی‌بینند. یا خودکمبین‌اند و یا خودبزرگ‌بین. روان‌شناسان خود‌کم‌بینی را به همان اندازۀ خودبزرگ‌بینی زیانبار می‌دانند و حتی معتقدند که اندکی خود‌بزرگ‌بینی بهتر و سالم‌تر از خودکم‌بینی است. زیرا آدم خودکم‌بین به توانایی‌های خود اعتقادی ندارد و از همین‌روهمواره شکست می‌خورد. به ویژه آنکه رندان، خود‌کم‌بینی او را با عناوین گوناگون از جمله فروتنی می‌ستایند و او را از آشکار کردن توانایی‌هایش و بهره‌مند شدن از آن‌ها باز می‌دارند. و اما مرز میان خودبزرگ‌بینی عادی و خودبزرگ‌بینی بیمارگون کجاست؟ روان‌شناسان دو نشانۀ اساسی برای این مرز می‌شناسند. اول، گسست کامل از واقعیت و دوم، تحقیر دیگری تا حد انکار او. جالب اینکه این خصلت، در عین‌حال که میل به نابودی دیگری را در بیمارِ خودبزرگ‌بین شدت می‌بخشد، بیشتر وقت‌ها با خودویرانگری خود او نیز همراه است. روان‌شناسان ریشه‌های خودبزرگ‌بینی را مانند بسیاری از بیماری‌های روانی در کودکیِ بیمار جست و جو می‌کنند. به عقیدۀ بیشتر آنان، خودبزرگ‌بینی معمولاً در کودکانی پدید می‌آید که از حمایت بیش از اندازۀ مادر برخوردارند و پدر به هر دلیلی توانایی حد گذاشتن بر رفتار کودک را ندارد. از زمانی که این گمان در کودک پدید می‌آید که می‌تواند خواسته‌هایش را با پافشاری بر آن‌ها بر کرسی نشاند، نطفۀ خودبزرگ‌بینی در روان او بسته می‌شود. خودبزرگ‌بین خویشتن را تواناتر، دانشمندتر، شایسته‌تر، حق‌دارتر و خطاناپذیرتر از همه می‌داند. حتماً تاکنون پای صحبت آدمی خودبزرگ‌بین نشسته‌اید و دیده‌اید که چگونه، بی‌آنکه بر زبان بیاورد، از شما می‌خواهد که فقط شنونده باشید. البته بهتر است در برابر او خاموش بمانید. زیرا اگر سخنی هوشمندانه از شما بشنود، بی‌شک آن را تخطئه خواهد کرد. روان‌شناسان گونه‌ای از خودبزرگ‌بینی را با زخم‌خوردگی روانی یا روان‌گزیدگی توضیح می‌دهند. در این حالت، خودبزرگ‌بین آدمی بسیار شکننده است. او در عین خودبزرگ‌بینی عادت به مظلوم‌نمایی نیز دارد و برای اثبات مظلومیت‌اش می‌تواند حتی تا مرز نابودی خود پیش برود. شکی نیست که رویدادی یا رفتاری تحقیرآمیز زخمی درمان‌ناپذیر بر روان او زده است و از همین رو، خودبزرگ‌بینی‌اش بیشتر وقت‌ها با تهدید عاطفی همراه است. او خود را آسیب‌دیده و فداشده نشان می‌دهد. درواقع، بی‌رحمی و دشمن‌خوییِ ذاتی‌اش زخم‌خوردگی یا روان‌گزیدگی او را جبران می‌کند. با این ساز و کار می‌توان خودبزرگ‌بینی‌های قومی و ملی را نیز توضیح داد. هویت‌های نابُردبار ملی که بعضی از ملت‌ها برای خود ساخته‌اند، نتیجۀ این نوع خودبزرگ‌بینی است. به همان گونه که آدم خودبزرگ‌بین از پذیرش توانایی‌های دیگری تن می‌زند، ملت‌های خودبزرگ‌بین نیز همۀ بزرگی‌ها، هنرها، دانش‌ها و زیبایی‌ها را از آن خود و دیگران را بی‌بهره از آن‌ها می‌دانند. خودبزرگ‌بینی پدیده‌ای نیست که خاص فرهنگ‌ها یا ملت‌های معینی باشد. آن را در میان همۀ مردمان جهان می‌توان یافت. اما در میان بعضی ملت‌ها به دلایل فرهنگی و تاریخی زمینۀ مناسب‌تر و شدت بیشتری دارد. آیا گمان نمی‌کنید که فرهنگ ما ایرانیان برای رشد و گسترش این بیماری استعداد بیشتری داشته باشد؟ دامنه و شدت این بیماری را در میان طبقۀ متوسط شهری ایران و جماعتی که روشنفکر نامیده می‌شوند، به آسانی می‌توان سنجید؟ کافی است اندکی در رفتار و گفتار این گروه از ایرانیان دقت کنید و ببینید که چگونه این بیماری چه به صورت فردی و چه به صورت جمعی در میان آنان بیداد می‌کند. شکی نیست که صورت فردی‌اش نتیجۀ تربیت خانوادگی است. اما صورت جمعی‌اش حاصل هویت نابردباری است که در قرن گذشته برای ما ساخته‌اند. این هویت نابردبار که روی دیگر سکۀ خودبزرگ‌بینی ماست، نکبت دیروزمان را به حملۀ عرب و درماندگی امروزمان را به توطئۀ قدرت‌های غربی نسبت می‌دهد و بدین‌سان، ناتوانی فردی و جمعی ما را توجیه می‌کند.
نوشته شده توسط گمنام در 15:0 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1393/02/16

دعا و مراقبه

یکی از راههای تسلط پیدا کردن بر ذهن یادگیری آرامش ذهنی است بدون استثنا همه استادان معنوی مراقبه را سرلوحه ی کار روزانه خود قرار داده اند. لزومی ندارد برای مراقبه کردن ساعتها در کنج خلوتی بنشی و یکسری کارهای پیچیده و مراحل خاصی را بگذرانی خیلی ساده روزانه بیست دقیقه با توجه و مراقبت از افکار و احساساتت و مشاهده آنها میتوانی به  نتایج شگفت انگیزی  بمنظور آگاهی از نقش خودت  برسی میتوانی  با گوش کردن موزیکی ملایم روشن کردن عودی خوش بو و تمرکز بر یک جمله تاکیدی همچون "من حاکم افکارم هستم"  من ذهن نیستم جسم نیستم بلکه قطعه ای از خدا هستم مراقبه نمایی خوب گوش کن و ببین چه نقشی در کائنات داری و میخواهی چه کنی هدفت از زندگی کردن چیست و میتوانی برای بهتر کردن دنیا چه بکنی و از کجا آمده ایی  چرا آمده ایی و به کجا خواهی رفت در نهایت باید از همه این وسایلی که به کمک آنها به روح کائنات وصل شده ایی هم جدا شوی حتی جملات تاکیدی و فقط با خداوند یکی شوی و به نیروانا و آزادی که با هیچ کلمه و جمله ایی قابل تعریف نیست یکی شوی با تکرار و تمرین و عادت میتوانی آنرا تجربه کنی که به این تجربه اشراق میگویند بعد چهارم زندگی میگویند

نوشته شده توسط گمنام در 22:0 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1393/01/18

کار درست با نیت خیر

خدمت خالی از هوی نفس باعث التیام و بهبودی ما از نواقص اخلاقی است و برعکس وقتی توام با مصرف نواقص اخلاقی است باعث درد و رنج خود و دیگران است خداوندا ما را از شر خود و بیماری و نواقص اخلاقیمان در امان بدار

نوشته شده توسط گمنام در 0:13 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1392/09/16

شکرگزاری از رهایی

فراموش نکنیم ما محکوم به فنا بودیم امروز فرصت زندگی و شاد زیستن داریم این آزادی بزرگیست خداوندا متچکریم

نوشته شده توسط گمنام در 14:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1392/09/09

برنامه ایی برای انجام نه برای دانستن

وقتی برنامه را انجام میدهی به نتایج شگفت انگیزی میرسی و وقتی آنرا پشت گوش می اندازی عوارض بیماری مجددا بروز و ظهور میکند و باعث آشفتگی زندگیت میگردد بیماری مترصد کوچکترین اهمال و کم کاری و بیتفاوتی و بیحوصلگی توست تا مجددا رشد نموده و جبران توقف خود نماید

نوشته شده توسط گمنام در 8:5 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1392/07/17

عشق تنها راه علاج

تنها علاج ترسهای خودمحورانه ما دادن و گرفتن عشق بدون شرط میباشد نیازی که بشر امروز سخت محتاج آن است و بشدت از آن دور شده است و آنرا در سرابهای مصرف در سراشیبی سرخوردگی و یاس میجوید

نوشته شده توسط گمنام در 13:34 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1392/06/11

خدمت خالی از هوی نفس

گاهی تنها نیرویی که کمک میکند اصول روحانی را در زندگی به جریان اندازیم و آن را تمرین کنیم تنها خدمت است از خداوند توفیق خدمت را با نیت خیر خواستارم تا بتوانم گوشه ایی اندک از لطف بی پایانش را با شکرگذاری خود  به نمایش بگذارم

به امیدش و به یاریش

نوشته شده توسط گمنام در 0:27 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر